اولین پروژه زندگیم
تو به فکر پروژهٔ دانشگاهت بودی، و من به فکر بهترین پروژهٔ زندگیام.


خانهٔ گرمِ ما
۱۳ مرداد · تهران
ورق بزنید… مثل یک کتاب قصه ✿
زمان با هم بودن
تو به فکر پروژهٔ دانشگاهت بودی، و من به فکر بهترین پروژهٔ زندگیام.

صفحه 1 از 24
یک عصر آرام که تبدیل شد به شروع همیشه. هوا فرق داشت، نرمتر، گرمتر، مال ما.

صفحه 2 از 24
ممنونم که دوباره بهم فرصت دادی. همان فرصت، هنوز بزرگترین لطفیست که از تو گرفتهام.

صفحه 3 از 24
بعد از آن دستها در پارک، با گل و شیرینی رفتم دم خانهتان. همان لحظهای که در باز شد و همهچیز رسمیتر و واقعیتر شد.

صفحه 4 از 24
بعد از خواستگاری، نامزدی گرفتیم. من با کتوشلوار طوسی، تو با کتوشلوار صورتی، وسط سالن، درست روبهروی همهچیزی که از آن به بعد مال خودمان شد.

صفحه 5 از 24
روز عقد نتوانستم بهموقع برسم. هنوز آن سختیای که بهخاطر من کشیدی یادم نرفته.

صفحه 6 از 24
یک روز بارانی که شیرینترین فصل سفرمان شد. پنجرهها پایین، پلیلیست بیپایان.

صفحه 7 از 24
داشتیم خانهٔ خودمان را با هم بازسازی میکردیم. هر روز با موتور میرفتیم و وسایل لازم را میخریدیم، رنگ، ابزار، خستگی، و یک خانه که کمکم مال ما میشد.

صفحه 8 از 24
یکی از شادترین و بهترین لحظات زندگیمان که با هم گذراندیم، همین روز بود، فرمالیته، خنده، عکس و فیلم، و حسی که انگار همهچیز درست سر جایش نشسته.

صفحه 9 از 24
بعد از دو سال و نیم سختی و روزهای خوب و شیرین و بالا و پایینهایی که داشتیم، عروسی کردیم، و دیگر رسماً در یک خانه، زندگی را با هم شروع کردیم.

صفحه 10 از 24
بعد از عروسی رفتم سربازی و باز تنهایت گذاشتم. ممنونم که آن ۴۵ روز تنهایی را تحمل کردی. هیچوقت فراموشش نمیکنم. ممنونم که این سختی را بهخاطر من به جان خریدی.

صفحه 11 از 24
بعد از سربازی با تو، مادرم (یادش گرامی) و مادرت رفتیم مشهد، حرم امام رضا علیهالسلام. خیلی خوش گذشت، سفری که هنوز توش نور و آرامش مانده.

صفحه 12 از 24
بعد از مشهد دو نفری رفتیم شیراز، بهترین سفری که تا امروز با هم داشتهایم. جلو حافظیه ایستادیم و انگار خود شعر هم دنبالمان آمده بود.

صفحه 13 از 24
بعد از شیراز باردار شدی. حتی تا ماههای آخر هم با موتور جابهجا میشدیم، پر از خاطرههای بامزه روی همان دو چرخ که همیشه مال خودمان بود.

صفحه 14 از 24
جشن تعیین جنسیت را خانهٔ پدرم گرفتیم. وقتی فهمیدیم دختر است، از خوشحالی پر شدیم، آبی و صورتی، خنده، و یک دنیا انتظار برای آمدنش.

صفحه 15 از 24
اصلاً فکر نمیکردیم همان روز باشد. اول اردیبهشت ۱۴۰۳ دخترمان به دنیا آمد. سزارین شدی و بدون آسانسور تا چهار طبقه، با همان لباس بلند بعد از زایمان، پلهها را به سختی بالا آمدی. ممنونم که این درد و سختی را برای آمدنش تحمل کردی. هیچوقت از یادم نمیرود.

صفحه 16 از 24
بعد از زایمان خیلی سختی کشیدی. بهخاطر فشار خون دوباره بستری شدی. همهٔ آن روزها را به یاد دارم، و هیچوقت فراموششان نمیکنم. ممنونم که ایستادی، حتی وقتی بدنت خسته بود.

صفحه 17 از 24
بعد از چهارماهگی دخترمان رفتیم شمال. ما جلو نشسته بودیم و او پشت سر، توی ماشین، اولین سفر سهنفرهمان، نرم و سبز و پر از خنده.

صفحه 18 از 24
همهٔ آن شبهایی که برای دنداندرآوردن دخترمان بیخواب ماندیم را فراموش نمیکنم. ممنونم برای تمام زمانی که گذاشتی تا راحت باشد. آن خستگیها پیش من میمانند، با عشق.

صفحه 19 از 24
یکسالگی دلانا، کیک، بادکنک، و چشمهایی که پر از نور بود. یک سال از بودنِ کوچکترین عشقمان گذشت و انگار هنوز همان روز اول است.

صفحه 20 از 24
و بعد دلانا به راه افتاد. قدمهای کوتاه، دستهای باز، و ما که نفسمان در سینه حبس شده بود از خوشی.

صفحه 21 از 24
شروع کرد به حرف زدن، و اولین کلمهاش «بابا» بود. همان صدا هنوز توی گوشم میپیچد.

صفحه 22 از 24
ممنونم برای وقتی که برای دلانا میگذاری، برای بازیها، صبرها، و آغوشهایی که خستگیات را پنهان میکند. و ممنونم برای وقتی که برای من میمانی، برای گوش دادن، برای بودن، برای اینکه خانهمان با حضور تو گرم میشود. این وقتها گرانبهاترین هدیهات به ماست.

صفحه 23 از 24
و امشب، ۱۳ مرداد، هر سهتا کنار هم شام میخوریم و از کنار هم بودن لذت میبریم. همین کافیست. ما، همینجا، با هم.

صفحه 24 از 24
مثل آلبوم کاغذی قدیمی
























یک نامهٔ کوچک
سلام عشقم. اگر این را داری میخوانی، یعنی یک سالگرد دیگر هم رسیدهایم و من هنوز همینجام، روبهرورت، با همان حرفهایی که گاهی توی روزمرگی گیر میکند توی گلوم و بیرون نمیآید. اول از همه معذرت میخوام. معذرت بابت همهی دفعاتی که تنهایت گذاشتم. معذرت که روز عقد بهموقع نرسیدم. معذرت که بعد از عروسی رفتم سربازی و تو آن ۴۵ روز را تنها تحمل کردی. معذرت بابت سختیهایی که من باعثشان شدم، و تو بیصدا به جان خریدی. و بعد… ممنونم. ممنونم که آن راه سخت و طولانی را با من آمدی جلو. ممنونم برای فرصت دوباره. ممنونم برای خواستگاری و نامزدی و فرمالیته و عروسی. ممنونم برای پلههای بدون آسانسور بعد از سزارین، برای شبهای بیخوابی دنداندرآوردن دلانا، برای هر خستگیای که برای راحتیاش کشیدی. من همهشان را یادم هست. هیچکدام را فراموش نمیکنم. با تو خیلی خوشحالم. با خندهات، با عصبانیتهای کوچکت، با موتورسواریهایمان، با سفر شیراز، با شمال، با شامهای سهنفرهمان. با این خانهای که با هم ساختیم و با این زندگیای که گاهی سخت است، ولی مال خودمان است. دوستت دارم. عاشقتم. و اگر یکبار دیگر همهچیز از اول شروع شود، باز هم تو را انتخاب میکنم، همینطور که هستی، همینطور که با من ماندهای. شب سالگردت مبارک، عشق زندگیام. خیلی خوشبختم که مال توام.
همسرت
همهٔ نامهها
این خانهٔ دیجیتال ماست، نرم، گرم، و پر از خاطره. هر بار که برمیگردی، یک لبخند تازه منتظر توست.
خاطرات ما